تبليغاتX
سوتک - ّپس از پاییز

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد***نمي خواهم بدانم عاقبت کوزه گر با خاک اندامم چه خواهد ساخت***ولي بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد***گلويم سوتکي باشد به دست کودکي گستاخ و بازيگوش***و او يکريز و پي در پي دم گرم خوشش را در گلويم سخت بفشارد***و خواب خفتگان خسته را***آشفته و آشفته تر سازد***و بدينسان بشکند در من سکوت مرگبارم را!

خیلی وقته وقت نکردم به روز کنم، خوب فکر کنم خیلی هم مهم نباشه، به هر حال امروز می خواهم به روز کنم.

از اونجا که وقت زیادی ندارم یک شعر می نویسم چون حرفهایی که توی کله ی من هست توی این شعر هم هست، شاید یک وقتی حرفهایی که توی کله ام وول می خورند را توی وبلاگ جا دادم.

 « در ژرفنای خاک سیه باستان شناس

در جستجوی مشعل تاریک مردگان

در آرزوی اخگر گرمی به گور سرد

خاکسترقرون کهن را دهد به باد!

تا از شکسته های یکی جام

یا گوشواره های یکی گوش

یا از دو چشم جمجمه ای مات و بی نگاه

گیرد سراغ راه

بیرون کشد زیاد فراموشی سیاه

افسانه ی گذشت جهان گذشته را

وز مردگان به زنده کند داستان غم

بی اعتنا به تربت گلچهرگان خاک

بر استخوان پیر و جوان می زند کلنگ

تا در رسوب چشمه خشکیده ی حیات

یابد نشان قطره ی وهمی به گور تنگ

ناگاه خیره کژدمی از گوشه مغاک

از دنگ دنگ تیشه هراسان و خشمناک

سر می کشد ز جمجمه ای شوم و دلگزای

می تازدش به هستی و می دوزدش به جای

لختی دگر به دخمه ی تاریک پر هراس

کفتار می خورد ز تن باستان شناس! »

 

باد

شاید هم طوفان!

زوزه می کشد

پنجره باز است

از کنار میله های سرد پنجره خود را به داخل اتاق می اندازد

کنار گوشم یاوه می سراید

می خندم

سخنانش بوی بدی می دهد

از اتاق می زنم بیرون.

                                                                                                    خداحافظ

سوتک ۲

+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1384ساعت 17:23  توسط سوتک |