تبليغاتX
سوتک - آری می شد اینچنین نباشد برادر

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد***نمي خواهم بدانم عاقبت کوزه گر با خاک اندامم چه خواهد ساخت***ولي بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد***گلويم سوتکي باشد به دست کودکي گستاخ و بازيگوش***و او يکريز و پي در پي دم گرم خوشش را در گلويم سخت بفشارد***و خواب خفتگان خسته را***آشفته و آشفته تر سازد***و بدينسان بشکند در من سکوت مرگبارم را!

 

مولاي من!

خليفه كه نيستي

سلطان هم

فقط مظلومي، مظلوم، همين!

اما، اما مي شد

می شد به جاي پنج سال

پنجاه سال حاكم باشي

مي شد كه شامات را

چون دنداني كند و دور انداخت

كه سهم بچه هاي ابوسفيان باشد

ودر امارت كوفه كاري هم به ابن "ملجم" و "قطام" داد

مي شد هر سال

به هند و پارس

به چين و ماچين دعوت شد

سلطان روم

به افتخار حضورت برپا كند

چيزي شبيه همين ضيافت هاي شام

در تالارهاي آينه و مرمر

و پشت درهاي بسته

مي شد حسن و حسين را با خود همراه كرد

يكي وزير اعظم، يكي وزير خزانه داري كل

مي شد كاري كرد

كه جعده هم مشاورت امور بانوان را عهده دار باشد

يا كاره اي كه زهر نريزد

يا نه!

حكومت ايران هم مي شد كه سهم حسن باشد

حكومت عراق، سهم حسين

حتي مي شد عقيل هم با حقوق ارزي آنروز

به آندلس فرستاد

مي شد محمد حنفيه هم

سفير سازمان ملل باشد

مثل اين پسرخاله ها

كه تا هنوز و تا هميشه سفيرند

مي شد كنار رود فرات

كاخي سبز ساخت

براي تابستان ها سري به بغداد زد

بر بالاي كوه ابوقبيس

كاخي سپيد داشت

چيزي شبيه كاخ سعد آباد

شبيه كاخ ملك فهد

كاخي بلند تر از خانه خدا

مي شد كه بعد خود

به فكر پادشاهي فرزندان بود

مثل همين ملك حسين و ملك حسن

مثل همين حيدرعلي اف

و اف بر دنيا...

مي شد كه امام علي بود

و با همه دنيا ارتباط داشت

مثل همين امام علي رحمانف

مي شد با خانم رايس دست داد

مي شد انبان خويش را پر كرد

از شير مرغ تا جان آدميزاد

از وعده و وعيد

و افطاري داد از بيت المال

و جامه هاي اطلس و ابريشم پوشيد

با ميمون و سگ بازي كرد

و رقاصه هاي روم را دعوت كرد

با چشم بندي و آتش بازي شب را به صبح رساند

دربرجهاي دبي سهم داشت

دربازار بورس دستي...

نشست بالاي تختي

وكلاهي از مرواريد و زربرسرگذاشت  

يا دست كم هر روز يك اسب پيشكش قبول كرد

يك شمشير مرصع

كه نام تو بر آن حك شده باشد

اين تحفه ها ازهند است

آن جامه ها از روم

آن فرشهاي ابريشمين از ايران

جشني بگير بگو كه شاعران قصيده بخوانند

شب را زود بخواب

كه كاترينا و سونامي در راه است

براي كندن چاه

به بردگان سياه فرمان بده

به شركتهاي چند مليتي

براي نان بردن فرصت نيست

اين را به سازمان نان و غله بسپار

اين وقت شب

نشسته اي و به من لبخند مي زني

مي دانم اين جور شعر ها خوب نيستند

اما مولاي من!

آن كفش هاي وصله دار هم

مناسب پاي حضرت حاكم نيست! (*)

 

 

آري

آري مي شد

كه مانند معاويه و قارون و فرعون و شاه و شاهنشاه و حضرت حاكم و عليا حضرت و جناب پادشاه معظم  و عظيم الشان و چه و چه و چه

و مانند همه دژخيم مردماني كه بهتر از من مي شناسيشان

آري مي شد شما نيز همانند آنها بر استخوانهاي ما كاخهايت را بسازي

مي شد به ما بفهماني كه ما از نژادي پستيم

و شما از نژاد خداياني

مي شد به ما بفهماني كه ما آفريده شده ايم براي آسايش شما

مي شد بد بود

بد مثل همه

چرا؟

چرا مولاي من

چرا خوب بودي؟

مگر از خوب بودن جز تنهايي حاصلي يافته اي؟

چرا ما را رها نكردي؟چرا ؟

مگر از ما جز جهل و نافرماني چيزي ديده اي؟

آخر چرا؟

چرا مولاي من!

 

راستي مولاي من اين عكس را ديده اي؟

نگاه كن

 

 

 

* این قسمت رو از روی یه کلیپ از نرم افزار پیدای پنهان (وصال ویژه امام زمان(عج)) کار کانون رهپویان وصال نوشتم.

 

سوتک ۲

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1385ساعت 23:22  توسط سوتک |