تبليغاتX
سوتک

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد/ نمی خواهم بدانم عاقبت/ کوزه گر با خاک اندامم چه خواهد ساخت/ ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد/گلویم سوتکی باشد/ به دست کودکی گستاخ و بازیگوش/ و او یکریز و پی در پی/ دم گرم خوشش را در گلویم سخت بفشارد/ و خواب خفتگان خسته را هر لحظه/ آشفته و آشفته تر سازد/ و بدینسان بشکند در من سکوت مرگبارم را

آری می شد اینچنین نباشد برادر

 

مولاي من!

خليفه كه نيستي

سلطان هم

فقط مظلومي، مظلوم، همين!

اما، اما مي شد

می شد به جاي پنج سال

پنجاه سال حاكم باشي

مي شد كه شامات را

چون دنداني كند و دور انداخت

كه سهم بچه هاي ابوسفيان باشد

ودر امارت كوفه كاري هم به ابن "ملجم" و "قطام" داد

مي شد هر سال

به هند و پارس

به چين و ماچين دعوت شد

سلطان روم

به افتخار حضورت برپا كند

چيزي شبيه همين ضيافت هاي شام

در تالارهاي آينه و مرمر

و پشت درهاي بسته

مي شد حسن و حسين را با خود همراه كرد

يكي وزير اعظم، يكي وزير خزانه داري كل

مي شد كاري كرد

كه جعده هم مشاورت امور بانوان را عهده دار باشد

يا كاره اي كه زهر نريزد

يا نه!

حكومت ايران هم مي شد كه سهم حسن باشد

حكومت عراق، سهم حسين

حتي مي شد عقيل هم با حقوق ارزي آنروز

به آندلس فرستاد

مي شد محمد حنفيه هم

سفير سازمان ملل باشد

مثل اين پسرخاله ها

كه تا هنوز و تا هميشه سفيرند

مي شد كنار رود فرات

كاخي سبز ساخت

براي تابستان ها سري به بغداد زد

بر بالاي كوه ابوقبيس

كاخي سپيد داشت

چيزي شبيه كاخ سعد آباد

شبيه كاخ ملك فهد

كاخي بلند تر از خانه خدا

مي شد كه بعد خود

به فكر پادشاهي فرزندان بود

مثل همين ملك حسين و ملك حسن

مثل همين حيدرعلي اف

و اف بر دنيا...

مي شد كه امام علي بود

و با همه دنيا ارتباط داشت

مثل همين امام علي رحمانف

مي شد با خانم رايس دست داد

مي شد انبان خويش را پر كرد

از شير مرغ تا جان آدميزاد

از وعده و وعيد

و افطاري داد از بيت المال

و جامه هاي اطلس و ابريشم پوشيد

با ميمون و سگ بازي كرد

و رقاصه هاي روم را دعوت كرد

با چشم بندي و آتش بازي شب را به صبح رساند

دربرجهاي دبي سهم داشت

دربازار بورس دستي...

نشست بالاي تختي

وكلاهي از مرواريد و زربرسرگذاشت  

يا دست كم هر روز يك اسب پيشكش قبول كرد

يك شمشير مرصع

كه نام تو بر آن حك شده باشد

اين تحفه ها ازهند است

آن جامه ها از روم

آن فرشهاي ابريشمين از ايران

جشني بگير بگو كه شاعران قصيده بخوانند

شب را زود بخواب

كه كاترينا و سونامي در راه است

براي كندن چاه

به بردگان سياه فرمان بده

به شركتهاي چند مليتي

براي نان بردن فرصت نيست

اين را به سازمان نان و غله بسپار

اين وقت شب

نشسته اي و به من لبخند مي زني

مي دانم اين جور شعر ها خوب نيستند

اما مولاي من!

آن كفش هاي وصله دار هم

مناسب پاي حضرت حاكم نيست! (*)

 

 

آري

آري مي شد

كه مانند معاويه و قارون و فرعون و شاه و شاهنشاه و حضرت حاكم و عليا حضرت و جناب پادشاه معظم  و عظيم الشان و چه و چه و چه

و مانند همه دژخيم مردماني كه بهتر از من مي شناسيشان

آري مي شد شما نيز همانند آنها بر استخوانهاي ما كاخهايت را بسازي

مي شد به ما بفهماني كه ما از نژادي پستيم

و شما از نژاد خداياني

مي شد به ما بفهماني كه ما آفريده شده ايم براي آسايش شما

مي شد بد بود

بد مثل همه

چرا؟

چرا مولاي من

چرا خوب بودي؟

مگر از خوب بودن جز تنهايي حاصلي يافته اي؟

چرا ما را رها نكردي؟چرا ؟

مگر از ما جز جهل و نافرماني چيزي ديده اي؟

آخر چرا؟

چرا مولاي من!

 

راستي مولاي من اين عكس را ديده اي؟

نگاه كن

 

 

 

* این قسمت رو از روی یه کلیپ از نرم افزار پیدای پنهان (وصال ویژه امام زمان(عج)) کار کانون رهپویان وصال نوشتم.

 

سوتک ۲

2 نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1385ساعت 23:22  توسط سوتک

(شما هم سوتکی باش شاید که خواب خفته ای آشفته تر گردد) 

مصاحبه با عمو زنجیر باف

 

▫  عمو زنجيــر باف.

◦  بــله.

▫  زنجير منو بافتي؟

◦  نــــه خير.

▫  پشت كوه انداختي؟

◦  گفتم كه اصلا نبافتم!

▫  اِ چرا؟ بازم كه داري بد قولي مي كني. بابا حالا كه شركتتون دولتي نيست. قديما مي گفتي شركتتون دولتيه و بايد در راستاي برنامه هاي اشتغالزايي دولت مردم رو سركار بگذارين، خوب حالا كه خصوصيتون كردند چي؟ ديگه چه بهانه اي داري؟

◦  نه عزيزم من ديگه اصلاً زنجير نمي بافم!!

▫  چي؟ نمي بافي؟ پس تو هم تا ديدي نون توي دلاليه، كار توليدي رو ول كردي رفتي سراغ بيزنس، آخه فكر اين همه بچه توي ايران كه داد مي زنند عمو زنجير باف نبودي؟

◦  ببين عزيزم كار جديد من كار كاملاً فرهنگيه، در ضمن با پيدا شدن سروكله , PS2 XBOX و كامپيوتر و از اين جور چيزا ديگه بچه ها منو اصلاً نمي شناسن.

▫  خوب آره ولي تو بايد شغل آبا‌ء و اجداديتون رو ادامه مي دادي حالا چه لزومي داشت تو بري كار فرهنگي بكني؟ اين همه تحصيل كرده بيكار.

◦  آخه تو كه نمي دوني من دارم ديگه دو نفر مي شم!!

▫  چي؟دو نفر مي شي؟

◦  آره خوب يعني دارم ازدواج مي كنم.

▫  آهان به سلامتي مبارك باشه. خوب حالا كار جديدت چي هست؟

◦  ني ميزنم.

▫  ني ميزني؟

◦  آره ني ميزنم و از خودم عشق در مي كنم!

▫  ولي آخه عموجون كسي كه مي خواد ازدواج كنه بايد فكر يه كار درست و حسابي باشه مگه كار خودت چه عيبي داشت كه رفتي سراغ ني زدن؟

◦  آخه عشقم گفته زنجير بافي كار خيلي خشنيه، زنجير يعني اسارت، گفته نمي تونه با همچين مردي زندگي كنه تازه خودش به من گفته پول و ماشين و زندگي آنچناني نمي خواد اون فقط عشق مي خواد اون ميگه زندگي آدم بايد مثل آب باران زلال زلال شروع بشه و باز هم زلال زلال در مسير رودخانه جريان پيدا كنه تا اينكه در نهايت به دريا بپيونده و آدم رو به ابديت بسپاره واي كه چقدرقشنگ حرف مي زنه.

▫  خوب حالا نمي خواد احساساتي بشي خودتو كنترل كن. اولاً از صدقه سري اين بشر دوپا آب بارون تا برسه به زمين كاملاً اسيدي مي شه در ضمن آب رودخونه هم كه پر از مواد شيمياييه ديگه كدوم آب زلال، دوماً عمو جون اين عشق شما دو ماه كه گذشت و عاشقي از سرش افتاد اونوقت حاليت مي كنه كه پول و ماشين مي خواد يا نه!!

◦  نه اون مثل دخترهاي ايروني از اين اخلاقها نداره.

▫  چي؟مگه كجاييه؟

◦  بهت نگفتم؟

▫  نه!

◦  من چند وقت پيش رفتم آمريكا اونجا بالاخره زن روياهاي خودم رو پيدا كردم، اون، اون...!!!

▫  چي شد چرا صدات در نمي آد بابا خودتو كنترل كن. ببين عمو جون فكر پول باش كه خربزه آبه، اصلاً من نمي دونم چه حكمتيه كه هركي پا ميشه مي ره آمريكا از اين سوسول بازيا درمي آره "ما بايد عاشق باشيم، بايد مهرورزي كنيم، بايد همديگر را دوست داشته باشيم، بايد به همديگر محبت كنيم، بايد با همديگر گفتگو كنيم، نبايد دنبال جنگ تمدنها باشيم. يكي نيست بگه ما بايد كلاهمان را بگيريم تا باد نبره!

◦  نه، نه، من مي خوام اصلاح طلب باشم، من مي خوام اصلاح گر باشم، من مي خوام جامعه رو اصلاح كنم، من مي خوام ني بزنم و با آتش ني چنان آتشي به جان ظالمان بيندازم كه همه آنها نابود شوند من مي خواهم به ستمديدگان مهرورزي كنم.........!!!

▫  نه بچه مردم پاك خل شده ديگه فكر نمي كنم بشه براي تو كاري كرد.

◦  برو برو تو مي خواي منو فريب بدي.

▫  باشه من ميرم ولي يه نصيحت از من بشنو، تو نه بدرد زنجير با في مي خوري نه ني زدن تو فقط بدرد رئيس جمهوري مي خوري.

                                                          خدا نگهدار   موفق باشي. 

 

سوتک ۲

2 نوشته شده در  دوشنبه 17 مهر1385ساعت 10:14  توسط سوتک

(شما هم سوتکی باش شاید که خواب خفته ای آشفته تر گردد) 

سیمهای برق و شهریه ی دانشگاه

امروز بعد از 23 روز آقاي فلاني به ما قول داد برو بانك چك شما نقد مي شود، از خوشحالي نمي دانستم تا بانك را با پاهايم بروم يا با ماشين، پس از لحظه اي پشت سر پسركي نشستم و با ترس و لرز خودم را به بانك رساندم باور نمي كنيد آنچنان لبخندي به لب داشتم كه كارمند بانك بي خود و بي جهت مرا موناليزا صدا كرد خلاصه چك را از جيبم در آوردم و با صد تا ناز و عشوه كُردي پشت نويس كردم، دو تا امضا زدم و ديگه حواسم نبود كه بايد توي صف مي ايستادم، پرتاب كردمش روي ميز آقاي كارمند.

ديدم بعد از دو لحظه چك افتاد جلوم،  اي خدا واي خدا ، گفتم تو رو خدا اين دفعه ديگه چي شد!  به خودم اومدم ديدم تمام مشترياي بانك دارن چپ چپ نگام مي كنن! زهره ترك شدم اومدم چك رو برداشتم و خودمو يواشكي به ته صف رسوندم نگو كه من بي نوبتي اومده بودم! خب چند ثانيه اي بيشتر طول نكشيد كه يكي از مشتري ها بهم گفت آقاي فلاني شما قبض آب و برق و تلفن كه دستتون نيست درسته! گفتم خب آره مگه اينو نمي بيني! گفت خب عزيزم شما بايد توجه كنيد كه فقط قبض مي گيرن چون برق الآن نيست! همين كه شنيدم تازه فهميدم كه چرا كارمند بانك بهم چپ چپ نگاه مي كرد.

سريع رفتم سراغ اطلاعات باشي برق شهر.

جون مادرت برق هيچ كاريش نمي شه كرد، گفت نه آقا.

خدا وكيلي مي بيني چقدر كم شانسيم، الآنه كه يكي از اون سر دنيا همين 500 هزار تومن تو حساب يارو رو با يك چك نازنين سپهر بگيره و دست ما صاف بره لاي چرخ بد اقبالي! امروز از درو ديوار براي ما مي باره پيشرفت تكنولوژي هم باعث ضرر ماست.

آقا علت رو جويا شديم گفتن سيماي برق نيست! كجا رفته؟ دزديدن.

حالا دزد خودي بوده يا غريبه ديگه بايد از مسؤل محترم سپاه و بچه هاي گشت شبونه پرسيد.

آخه يكي نيست بگه شمايي كه از ساعت 12 تا 5 صبح با شلوارايي كه هر دقيقه 2 بار از پاتون مي اُفته پايين تو خيابون و خارج از شهر مواظبيد كي از كدوم ديوار مي ره بالا، مي خواستم بگم يه كمي هم به اين زبون بسته هاي تيرهاي برق نگاه كنيد ببينيد كسي ازشون مي ره بالا، نمي ره بالا.

حالا اينكه ديگه با دستكش مي ره بالا  يا بدون دستكش، يا اينكه خوديه يا غير خودي آدم فردا مي تونه توي عدليه اي، توي شهرداري از زير زبونشون بكشه بيرون.

خدايي دعا كنيد چك ما امروز پاس بشه و الّا شهريه دانشگاه تو هوا مي مونه!

 

سوتک تنها

2 نوشته شده در  چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت 16:38  توسط سوتک

(شما هم سوتکی باش شاید که خواب خفته ای آشفته تر گردد) 

سلام

آقا اصلاً وبلاگ داري ذوق مي خواد، پشتكار مي خواد همين جوري كه نيست.

قبول ندارين؟

راستي تا يادم نرفته عرض تبريك و تهنيت دارم به مناسبت نزديك شدن ماه مهر، ماه دوستي، عشق، درس و مشق، استاد، دانشگاه، دوستان، صفا، محبت و ... اين جور چيزا ديگه !! خلاصه من كه دارم از همين حالا كابوس مي بينم.

داشتيم مي گفتيم، وبلاگ داري آدم با كلاس مي خواد. ما سوتكي ها از نظر كلاس كه حرف نداريم! از نظر پشتكار هم كه مشكلي نداريم، همين كه شش ماه به شش ماه آپديت مي كنيم بهترين گواهِ ماست!!! ولي از نظر ذوق يه كمي اشكال تو كار پيدا شده آخه اين جور كارا ديگه از ما گذشته نوبت جوونترهاست، بايد به جوانان ميدان داد، اين مملكت نيازمند حضور و مشاركت نسل جوان است، نيازمند خون تازه اي است تا بر شريان تلاش و كوشش جريان يابد تا كشوري آباد و آزاد داشته باشيم، من به شما قول مي دهم قول قول كه همه مشكلات جوانان را حل كنم!! اشتغال، ازدواج...

آي! ببخشيد يه دفعه جَوگير شدم شرمنده.

نكته مهم اينه كه توي وبلاگ ما اتفاقاتي در جريانه !

 

آقا يه پسر گل پسر، يه آقاي خوش تيپ، هنري و با ذوق قراره به جمع ما سوتكي ها اضافه بشه.

نام: سوتك   نام خانوادگي: تنها

تحصيلات: متخصص اعصاب جوان

علاقه: سوت زدن و دَر رفتن و در نتيجه خواب خفته اي آشفته تر كردن.(مثل همه سوتكي ها)

وضعيت تأهل: گير كرده بين آسمون سوم و چهارم ( راستي ميگن آسمون چهارم كوسه پرنده داره خيلي هم داره)

استعداد: ۷۵ درصد آبه بقيه اش هم خورده شيشه است.

خلاصه بچه گليه براي آشنايي بيشتر منتظر آپ بعدي كه خودش مي نويسه باشيد.

 

سوتک ۲

2 نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 0:33  توسط سوتک

(شما هم سوتکی باش شاید که خواب خفته ای آشفته تر گردد) 

درد دل با خدا

خدایا سلام

امشب حسابی دلم گرفته

ساعت دوروبرای 4 بامدادان

دیگه از این همه مشکلات حسابی خسته شدم، آخه برای چی باید این همه مشکلات رو تحمل کنیم، آخه چرا؟ خدایا پس عدالتت کجا رفته مگه نمی گن از تو حرکت از خدا برکت.

خدایا ببین من گله دارم. اصلاً شکایت دارم.

چرا؟

خوب معلومه آخه من هر کاری که باید انجام میدادم رو انجام دادم و دارم انجام می دم ولی هیچ وقت مزد تلاشم رو نگرفتم.

اگه قرار بوده درس بخونم که خوندم خیلی هم خوندم باز هم دارم می خونم خدایا خودت خوب می دونی که من 84 در صد از وقتمو صرف درس خوندن می کنم، بقیه وقتم رو هم با روش های مثبت می گذرونم و حتی یه اپسیلون هم از وقت من تلف نمی شه اصلاَ هم فوتبال نمی بینم هیچ علاقه ای هم به فیلم سینمایی ندارم اصلاَ اهل اینترنت و این جور چیزها هم نیستم خوابم خیلی کمه از وقتم حداکثر استفاده رو می برم. توی تمام عرصه های زندگی بچه مثبت بودم. خدایا پس چرا این همه بلا بر سر من نازل می شه. اصلاَ خدا جون من از تو گله دارم.

حالا من هیچی این همه آدم تو این مملکت زندگی می کنند آخه ما چیمون از اروپاییها کمتره آخه چرا اونها این همه پیشرفت کردند و ما جهان سومی شدیم. آخه خودت قضاوت کن مردم ما، یعنی تلاش یعنی ایثار یعنی خودباوری و مبارزه برای پیشرفت واقعاَ مردم ما یعنی نهایت فرهنگ.

اصلا خدا جون تو توی ایران آدم بی سواد که هیچی اصلاَ زیر لیسانس پیدا می کنی همه با کلاس همه تحصیلکرده همه از تمام وقتشون استفاده می کنن.

آمارها اینو بهتر نشون می دن. مردم ما در مسایل اقتصادی جزء پاک ترین مردم دنیا هستن از بقال سر کوچه که محاله گرونفرشی کنه تا مدیران ارشد اقتصادی که محاله خلاف کنن یا رشوه بگیرن یا اختلاس کنن اصلاَ ممکن نیست.

توی مسایل سیاسی که مردم ما نهایت فرهنگ سیاسی هستند اصلاَ تو این مملکت مردم همیشه بهترین رو انتخاب می کنن، همیشه بهترین معیار رو برای رای دادن دارند تازه همه هم رای می دن، احزاب که حسابی به دنبال حق مردم هستند اصلاَکسی به دنبال کیسه خودش نیست همه به دنبال مردم سالاری هستند آزادی که انواع مختلفش همه جا هست عدالت که اصل کاریه. مردم ما هم هیچ وقت تحت تاثیر هیچ بدخواهی قرار نگرفتند همیشه خودشون سرنوشت خودشون رو مشخص کردند. هیچ حزب یا گروه سیاسی هم نتونسته از مردم سوءاستفاده کنه.

خدایا پس چرا این آقای مشکل هیچ وقت دست از سر مردم بر نمی داره و نمی ره رو سر اروپایی ها خراب بشه اونا که اصلاَ تو کشوراشون نظم ندارند متوسط کتاب خوندن برای هر نفر تو این کشورا 2 دقیقه است همه دولتشون سرشار از فساد و رشوه و اختلاس و رانتخواریه و همشون خیلی خیلی بد هستن.

خدا جون دیگه داره صبح می شه و من نمی خوام زیاد وقتتو بگیرم فقط خدایا به خدایی خودت تورو خدا یه فکری به حال من و همه مردم ایران بکن.

آمین

 

سوتک ۲

2 نوشته شده در  شنبه 19 آذر1384ساعت 3:48  توسط سوتک

(شما هم سوتکی باش شاید که خواب خفته ای آشفته تر گردد) 

پیاده :: رخ :: وزیر :: شاه

امروز جمعه است.

امروز روز پر رمز و رازیه.

بر خلاف روزهای دیگه که تقریباً هر کسی یه جوری سر کاره امروز هر کسی یه عالمی داره.

برای بعضیا امروز روز خواب تا لنگ ظهره.

برای بعضیا روز تمیز کاریه.

برای بعضیا روز درس خوندنه.

برای بعضیا روز کوه رفتن و باشگاه وورزش بازیه.

برای بعضیا روز انجام کارهای عقب موندس.

برای بعضیا روز محبت کردنه.

برای بعضیا روز رفتن بیرون و 13 بدره.

برای بعضیا روز پول در آوردنه.

برای بعضیا روز 400 تا فیلم نگاه کردنه.

برای بعضیا روز 26 ساعت چت کردنه.

برای بعضیا روز قراره.

برای بعضیا روز جمعه البته شبش شب ترکوندنه.

برای بعضیا روز جمعه اصلاً معنی نداره.

برای بعضیا هم روز بی خیالیه اصلاً انگار روز جمعه زندگی نمی کنند.

دو کلمه هم از ننه عروس بنویسم:

ارسطو می گه وقت خود را صرف پیشرفت خودتان کنید. با خواندن نوشته های دیگران به راحتی به آن چیزهایی می رسید که دیگران برای به دست آوردنشان زحمت بسیار کشیده اند.

پس معلوم می شه ارسطو روز جمعه کتاب می خونده.

خلاصه هر کی یه جوریه فقط من دلم برای بعضی آدما می سوزه؛

اونهایی که منتظرند.

اونهایی که از دست شاه این صفحه چهار گوش سیاه وسفید خسته شدن.

شاه نه شاه هایی که فقط یه خونه دورو برشون رو می تونند ببینند و فقط میتونند یه خونه حرکت کنند و خیلی زود هم مات می شوند، شاه هایی که این کره خاکی رو بین خودشون تقسیم کردن تا از مات شدن فرار کنند.

دلم می سوزه برای اونهایی که منتظرند تا عصیانگر باشند تا به هم بریزند چینش مهره های این صفحه شطرنج را.

دلم براشون خیلی می سوزه، چون روز جمعه هم ساعت مثل همه روزهای دیگه کار خودش رو خوب انجام میده و باید منتظر عصر جمعه بود که بد دلتنگی داره، منتظرا اینو خوب می دونند.

                           «درک کردن یعنی رنج کشیدن»

سوتک ۲

 

2 نوشته شده در  جمعه 4 آذر1384ساعت 8:21  توسط سوتک

(شما هم سوتکی باش شاید که خواب خفته ای آشفته تر گردد) 

ّپس از پاییز

خیلی وقته وقت نکردم به روز کنم، خوب فکر کنم خیلی هم مهم نباشه، به هر حال امروز می خواهم به روز کنم.

از اونجا که وقت زیادی ندارم یک شعر می نویسم چون حرفهایی که توی کله ی من هست توی این شعر هم هست، شاید یک وقتی حرفهایی که توی کله ام وول می خورند را توی وبلاگ جا دادم.

 « در ژرفنای خاک سیه باستان شناس

در جستجوی مشعل تاریک مردگان

در آرزوی اخگر گرمی به گور سرد

خاکسترقرون کهن را دهد به باد!

تا از شکسته های یکی جام

یا گوشواره های یکی گوش

یا از دو چشم جمجمه ای مات و بی نگاه

گیرد سراغ راه

بیرون کشد زیاد فراموشی سیاه

افسانه ی گذشت جهان گذشته را

وز مردگان به زنده کند داستان غم

بی اعتنا به تربت گلچهرگان خاک

بر استخوان پیر و جوان می زند کلنگ

تا در رسوب چشمه خشکیده ی حیات

یابد نشان قطره ی وهمی به گور تنگ

ناگاه خیره کژدمی از گوشه مغاک

از دنگ دنگ تیشه هراسان و خشمناک

سر می کشد ز جمجمه ای شوم و دلگزای

می تازدش به هستی و می دوزدش به جای

لختی دگر به دخمه ی تاریک پر هراس

کفتار می خورد ز تن باستان شناس! »

 

باد

شاید هم طوفان!

زوزه می کشد

پنجره باز است

از کنار میله های سرد پنجره خود را به داخل اتاق می اندازد

کنار گوشم یاوه می سراید

می خندم

سخنانش بوی بدی می دهد

از اتاق می زنم بیرون.

                                                                                                    خداحافظ

سوتک ۲

2 نوشته شده در  شنبه 28 آبان1384ساعت 17:23  توسط سوتک

(شما هم سوتکی باش شاید که خواب خفته ای آشفته تر گردد) 

دغدغه:

شايد اين نوشته ها مناسب يك وبلاگ نباشد ولي مي تواند دغد دغه هاي يك ايراني را كه چشمانش از واقعيت دنياي اطرافش به حيرت افتاده است را بيان كند و براي كسان ديگر چون خودش نداي ياوري باشدو روزنه ي اميدي كه ما دوتنيم.

سوتک ۱

2 نوشته شده در  یکشنبه 11 بهمن1383ساعت 9:47  توسط سوتک

(شما هم سوتکی باش شاید که خواب خفته ای آشفته تر گردد) 

بينديش:

 


××گر خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو××
اين جمله را همه مان شنيده ايم.اي كاش كاخ بلند پارسي آن را نساخته بود آري اين همان است كه سالهاست ما را در بند گرفتار ساخته است و هميشه فرصت عصيان را از ما گرفته است اين همان است كه وسيله ي تحقيرمان شد و جمله اي بود كه با آن انواع تحقيرها و بد بختي ها را به دوشمان نسل به نسل تحمل كرديم.
اي كاش وقتي ديوار چين را مي ساختيم عصيان ميكرديم تا جسدمان لاي ديوار چين نپوسد.  اي كاش عصيان مي كرديم و اهرام مصر را نمي ساختيم.
همه بدبختي هاي دنياراتحمل كرديم و همه ي فلاكت هاي دنيا را تحمل كرديم چرا؟زيرا مصلحت طلبانمان اين جمله را براي التيام وجدانمان برگزيدند.


××صلاح مملكت خويش خسروان دانند××
اين جمله فلاكت ما را بيش ازپيش كرد به جرم دهقان بودن به جرم كارگر بودن دستمان از سرنو شتمان قطع شدوتقديرهاي مصلحت طلبانه روز به روز سنگهاي بيشتري روي دوشمان قرار داد.چون ما دهقانيم خسرو كه نيستيم و اين وسيله اي شد تا چون حيوانات ديوار بسازيم  ديوار ساختيم براي بدبختيمان  ديوارها همه براي فلا كت ما  بدبختي ما وزندان ما بنا شده است تا اگر عصيان كرديم اين ديوارها تو را به زنجير كشند  اي كاش رسوا مي شديم و نسل خود را برده نمي آفريديم..

سوتک ۱

2 نوشته شده در  یکشنبه 11 بهمن1383ساعت 9:44  توسط سوتک

(شما هم سوتکی باش شاید که خواب خفته ای آشفته تر گردد) 

درد
مدتي است كه فكرها در چهار ديواريشان محصورندنه دستي كه پنجره اي گشايد نه دستي كه دري باز كند چنان هوس فكرها را در هم پيچيده و چشمان بصيرت را به زير افكنده كه متفكر ما فرداي خويش را نمي بيندو زندگيش را به دست باد سپرده و بر روي"هر چه باداباد" پا مي فشارد هوس زبان ها را مي گشايد هوس هورا مي كشد و هوس چشم ها را به زنجير كشيدهاست و همچنان فكرها در زنجير مي تپد. خواستنش را هوس تعيين مي كند و ناليدنش نيز هوس. و من از خود مي پرسم به كجا ميرويم؟ به كجا چنين شتابان؟ فكرهايي كه بايد بنا نهد كاخ عظيم بزرگي كجايند من صدايشان را ميشنوم در دست هوس گرفتارند.هوسي كه نياز را تبديل به بند كرده و و فكرها را براي جستن" كوچكي ها" به زنجير جنون كشيده است. دردها سر روي هم نهاده آرام ميگريندو هوس شلاق زنان فرمان ميراند فرياد بر مي آورم كجايند وجدان ها شايد امروز وجدان هايمان از درد هو